یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۳
Again

تو تموم اين مدت...تو تموم لحظه ها...مدام به فکرت بودم...بقيه سراغ حالمو ميگرفتن اونوخ تو بودی تو فکر و ذهن و يادم! برات دعا ميکردم آروم باشی...مث من کم نياورده باشی...گفتی باهامی..هميشه! اما نبودی...باور کن نبــــــــودی...که من نخواستم باشی حداقل اينبار...بهتم گفتم چرا!! بيشتر از هر کی و هر چيز هر بار کمکم کردی...بيشتر از يه رهگذر...هميشه ميگم همه -هر کی مياد و ميره- يه دوره ای دارن..اما دلم ميخواست دورهء تو تموم نشه..هيچوقت! سپيد دلم تنگه خيلــــــــــی...من هيچی يادم نرفته...



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]