یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۳
فاصله تجربه ای بيهوده ست!

روزها بود که گم شده بودم

يا شايد گم کرده بودم

راه رها شدن از فريادهای درونم رو

اينجا که رسيدم

رودخونه بود و درخت

کوه و پرنده

ساز و آواز ...

اما کسی نبود

يک همراز ... يک همدرد

ساز داشتن...اما کسی نوای دل مرا نمی نواخت

گم کرده بودم همه ی چيزهای خوب را

نغمه ی دلم خاموش شده بود ...

 

آخرين حرفت اين بود: ارزش خودتو خودت تعيين ميکنی ، نه عمه ی من يا اين گلسای قلابی که ساختی! مرسی که خيلی بوسی!!



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]