پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۳
 

ديشب حس کردم عجيبم...که خودمم سر از کار خودم در نميارم...

ولی من هنوزم معتقدم موذی بودن مثل حس يه پتوی گرم ميمونه

ميتونه اسمش فرار باشه ؛ فرار از دوستا...از زندگی...اما مهم نيست اين که تو اسمش رو چی ميذاری...اين که تو ( توی نوعی) چی برداشت می کنی...نه اينا نه خيلی چيای ديگه! وقتی مهم باشه و نتونی کاری کنی همون بهتر که نباشه...بايد تصميم گرفت...بايد تونست...بايد اشتباه کرد! تصميم آخر با منه و من طبق معمول کاری رو ميکنم که دوست دارم...تعجبی از قضاوتی که در موردم ميشه نمی کنم؛ هرگز! چون تو درست فکر ميکنی و من هم! هر از گاهی گفتم...نمونه ای از خيری سری..

 

کوچه ابتدای زندگيست

پنجره ، دريچه ای بسوی روشنايی آفتاب

شهر ، ازدحام آهن و صدا

زمين ، حجم کوچکی برای زندگی

زمان ، پرنده ای هميشه در سفر

و من ...

پی بهانه ای برای زيستن

 

*دل من از آسمون معجزه اصلاً نمی خواد!!



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]