جمعه ۱٦ آبان ۱۳۸٢
اين مهر آخرين بود

۴ سال پيش پسرخالم (علی) فوت کرد...يه سال قبل از فوتش واسه تولدم يه شعر گفت (شاعر بود!)...حالا امروز سالگرد فوتش بود و فردا تولد من!...صبح رفتيم بهشت زهرا...(علی خيلی دلم واست تنگوليده)

اگه بلدی اول يه فاتحه واسش بخون بعدش اين شعرو: (البته همش نيستا چون خيلی زياده)

گلسا نگاه کن...
گلهای سرخ شکفته اند...
فصل اقاقياست
 روز تولدت
هزار شمع خواهم افروخت...
و تاجی از شبنم بر سر خواهم نهاد
 و خواهم باريد چون ستاره بر تمامی شبهای دور دست

گلسا....
تولدت لبخند دلکشی است
آيينه ای که پاييز را ميان پنجره ها قسمت ميکند
 و من در انتظار يک سبد گل سرخ
کنار پنجره ميمانم و باغ را می نگرم در تلاطم باران

گلسا نگاه کن...
پرنده ها همگی در تلاش پروازند.

وقتی سپيده زد...
وقتی پرنده پر زد و بالهای کاغذيش را
بر جاری سپيد ترين رودخانه ها افشاند

وقتی که ياد ما - من و تو - در نگاه ياران ماند

گلسا لباس ميهمانيت را بر تن کن

و به گلزار بيا...
تا به ديدار شقايق برويم!!!

                                                                    ۷۷/۸



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]