یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۳
 

نگا کن...داره دستام ميلرزه...داره روز به روز اين فاصله ها کمتر ميشه...فاصله ء کم اوردنای من...لحظه ها ثابتن..اما شايد اونام مث ظرفيت و تحمل من دارن کم کمک ته ميکشن...يعنی ميشه لحظه هم يه روز وايسه؟! من الان وایسادم؟!قرار بود وايسم پس چرا يهو زدم رو دور تند؟ چرا اينقد عجولم؟ميخوام به چی برسم مگه؟!کسی اون ته تها منتظره منه که من بی خبرم؟!....

با آنکه ميدانم در پی صبح

شب باز خواهد آمد٬

با اين همه، طلوع آفتاب

چه نفرت آور است، دريغا !

                                       (فوجی وارنو می چی نولو!!!)



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]