چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۳
زندگی رسم خوشاينديست

شايد باور نکنی اما نبودش رو حس نکردم.يکم اين برام سنگينه شايد!وقتی صدای در رو شنيدم رفتم تو اتاقم و خودمو به خواب زدم...ديدنش حکم يه وظيفه رو برام داشت.ديدم شايد اگه زودتر اين وظيفه رو انجام بدم بهتر و راحت ترم باشه...پا شدم...يادم امد موقع رفتنش حتا و واقعن حتا يه خداحافظی کوچيک هم ازش نکردم...و الان واسه برگشتنش...خودمو به خواب آلودگی زدم که اين بی حسی و بی تفاوتی نسبت بهش رو که سر تاپای وجودمو گرفته اونقدا که بايد نفهمه...و دوباره همه چی از اول... همين کافی بود تا دوباره بحث و تنش باهاش شروع شه...اما من حس خوبی داشتم!خيلی خوب!تلقين بود يا تظاهر...نميدونم...اما من آروم بودم...آروم و تنها و سخت!نميخواستم از دستشون بدم.رفتم خوابيدم با اين فکر که من ديگه توان و قدرت ايستادن و جنگيدن رو ندارم با وجود اينکه از تسلیم شدن هم متنفرم!



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]