سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٢
کمک ميخوام زياد اما کمکم نکن!!!

دخترک فکر می کرد اونا مثل هَمَن يعنی شبيه همديگن اونم زياد...اشتباه می کرد چون داشت تو هر کدومشون دنبال ديگری می گشت...به زور سعی داشت فکرش رو مشغول نکنه. اون فقط می تونست يه تصميم بگيره، فقط يکی! نبايد اشتباه می کرد؛ نبايد ! سخته... آخه از کجا بدونه راه درست کدومه؟! چطوری بايد به يقين برسه؟! زمان هم چارهء اين مشکلش نبود که هيچ ...بد تر شد ، بد٬ بد٬ بد...نميشه مشورت کنه(گرچه ميکنه)اما جواب همه يکيه!می دونه اونا چی ميگن...ميدونه درست ميگن اما...

و بدين طريق طبق روال هميشگی ميرسيم به تناقض عقل و احساس!



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]