شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٢
ثبت وقايعِ سوپر تاريخیِ امروز

ساعت ۱ با سپيده دم پستخونهء تجريش قرار گذاشتيم.رفتيم يه نمه خيلی چرخيديم بعد من يه ساعت خريدم.گشنمون شده بود رفتيم نهار...از اونجا که حوصلهء خونه نداشتيم قرار شد بريم اسکان خنده بود...تعجب کرده بوديم چرا همه جا بسته س بعد ديديم که يکم سر ظهره -ساعت ۳- (دو نقطه دی)از يه کفش خوشمون اومده بود واسه همين تا باز کنه رفتيم پايتخت و تکنولوژی و اينا...اونجا رفتن همانا و پياده رفتن تا سرخه بعدشم تا مرکز خريد آرين همان!!!(کلی لباس واسه اينکه تو عروسیِ سپيده بپوشيم انتخاب کرديم) هر جام می رفتيم عين اين عقده ای های بدبختِ کفش نديده ميرفتيم سراغ کفشها...چون ديگه ديديم حسابی مانکن شديم از اونجا تا اسکان رو با تاکسی اومديم(گرچه سپيده اصولا ۲ کيلومتر قبل مقصد مرسی ميگه..برج ملت...‌‌Balleno...و بعدم صفويه(جايی رو جا ننداختم؟!)يعنی پاها سرويس...يعنی ديگه پا بی پا...کلهم خنديديمو مسخره بازی در اورديم خلاصش!

وای سپيده يه چی بگم خنده س!يعنی بفهمی زنگ ميزنی ميگی همين الان پاشو بريم محضر(چشمک)الان مامانم زنگ زد که می خوان برن همونجا که ديشب مامان بابای تو رفتن اونوقت تو پيچوندی
منم پيچوندم!



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]