چهارشنبه ٧ آبان ۱۳۸٢
از لابه لای دفترم

سفری به گذشته:

احساس ميکنم خودم نيستم...
چرا منه ظاهريم با منه باطنيم فرق ميکنه؟!

باز هوس رفتن زده به سرم
کاش ميشد ازت بخوام که بگذری از همه ی گذشته هام...

هر چی که ميشه تقصير خودمه
يه آدم نچسب!!!

اگه به اوج رسيدی نخند
اگه تو اوج موندی اونوقت بخند

وااااااااااای خدا اگه بشه چی ميشه

رويايی رو ميبينم که ميخوام
جايی ميرم که دوست دارم
چون فقط يه جون دارم و يه شانس!

معنی واقعی زندگی چيه؟!
کاشتن درختی که انتظار نشستن تو سايه ش رو نداشته باشی!

ميخوام اونقد اذيت کنم تا دقش بدم

انگيزه؟!کو پس؟!
پيشی برد!

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]