چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥
feeL like crYin

چابی چیکم برام نوشت/

-برای ماندن و رفتن آن زنک دیگر دیر بود
و هر روز که می گذشت دیرتر میشد
مردک را هم به گوشه ی تاریکی می اندازیم که
خودش را با دستهایش تکه تکه کند
تو را هم که می دانم
می دانم که چشمهای نگرانتر از همیشه ات خدا را جستجو می کند
و آن دخترک..
تو را خدای خودش می داند
خدای خودش~



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]