پنجشنبه ٦ آذر ۱۳۸٢
حال من خوبه اما تو باور نکن!

نگاهت ميکنم تب نداری.اونقدر سالمی که نگرانت ميشم.تب نداری اما آيا بايد اينو بدين معنا بگيرم که حالت خوبه؟!
نميدونم!جای تعجب نيست من معمولا هيچی نميدونم! اما خودم هميشه تنها به يه چيز فکر کردم...روزی که از خواب بيدار شدی و ديدی همه چيز رو به راهه و  ديدی هيچ مشکلی نداری و همه چيز بر وفق مراده ميتونی مطمئن باشی که بزرگترين مشکل زندگيت مدتهاست اتفاق افتاده! اتفاقی که تو از اون بيخبری.مسئله چيزيه به اسم زندگی که شايد از يادش برديم
بدفرم دارم قاطی می پرم

آن وهم با دلم می گفت:
نگاه کن تو هيچگاه پيش نرفتی...
تو فرو رفتی!



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]