یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۳
آخرين ها...

هميشه عاشق اتاق خوشگل جونم بودم،هميشه هر گوشه ی شلوغ پلوغش برام نشونه ای از کلی خاطره بوده،هميشه دوسِش داشتم،هميشه دل کندن از خودش و وسايلم سخترين کار بوده،...حالا مجبور شدم ازش ببُرم...مجبور شدم بين خاطره ها،بين قاب عکسا،شمعا،شعرا،عروسکا،نقاشيا و..انتخاب کنم..مجبور شدم يه مدت تنهاشون بذارم...مجبور شدم اينطوری خودمو اينجا جا بزارم...من هميشه اينجام!!

شايد اين لحظه،لحظه ی آخر

شايد اين پله آخرين پله است

شايد اين تن که با من است اکنون

سايه ای باشد از تنی ديگر،

ميوه ای از آفريدنی ديگر،

ميوه ای تلخ،شاخه ای بی بر!!

*کاش ميتونستی اين روزا درکم کنی..کاش ميتونستی خودتو جام بزاری و ميدونستی دلم چيا ميخواست...



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]