سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳
 

روزای خوکشل مث ديروز زياد داشتم،خيلی زيادم قراره داشته باشم!

وای!!آخه همه چیِ ديروز به يادموندنی بود...يعنيا هر لحظه ش!..حتا مجبور شدن به پياده روی!! تو اتوبان و آلوچه خوردن!!...حتا واکسن زدن(در حال حاضر در حال مرگم از درد!)...به طرز فطيری! خفه کردن خودم با قليون و چايی...اون گريه ی بعدش...اسنيکر و مارس خوردن و آروم شدن بعدترش!...سوپراستار و کانتری برگر خوردن!(گفتن داره اينا؟!) چرخيدن تو خيابونا و هزارتا جک و مسخره بازی و خنده...اينا يعنی که تنکيو وِری يه ماچ گنده!



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]