شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤
سرزمين بی حصار

از فکر کردن فرار می کردم...از تصميم گرفتن فرار می کردم...من وحشت می کردم...نامه ی س ميرسد...خود را نگاه می کنم...خود را می خورم...می جَوَم...هويت نداشته ام روی سرم خراب ميشود...اکنون هويتم کدام است؟ کجاست؟...وجود ندارد...آيا او را پيدا کنم؟...آيا بسازمش؟...بدون او گذران کنم؟...ديگری قرار است تصميم بگيرد...می خواهد بماند...گويا وقت جبران تحمل است...به ياد می آورم...من قرار است فکر کنم...پس فرار می کنم...پس خود را مشغول نگه می دارم...پس می خوابم...جمله ی "عاقلانه و درست فکر کردن کار سختی نيست" از جلوی چشمانم رژه می روند...اما چگونه؟ ...از قدم بر داشتن هم وحشت می کنم...فرار می کنم...می خندم...هنوز تظاهر را کنار نگذاشته ام...نه ،من هنوز همه چيز را نگفته ام...به درد می آيم...آدم ها به آقای روانشناس زنگ می زنند...من می شنوم...از دست رفته ام...اين حالت را دوست ندارم اما دوست دارم...پس خود را سرگرم می کنم تا مبادا فکرِ فکر کردن به سرم بزند...از خود گريزانم...بار ديگر از او و ديگری و آنها فاصله می گيرم...هوای گم شدن دارم...هوای خلوت...هوای عمق...هوای نفس...هوای نجات يافتن...سالها می گذرد...هيچ چيز سر جايش نيست...

در ژرفنای زوال انديشه

چشمانم را به خويشتن گشودم

ديگر ستيز بی معنا بود

با زوال عقل و انديشه

چشمانم را گشودم

ديگر هيچ نبود

و همه چيز هيچ بود

قلبم، تورمش را از دست داد

و دستانم،

گره هايشان را به سهولت گشوده بودند

قدم بر نمی داشتم

از لابه ها و از گلايه ها

از هراس و اضطراب و استرس ها

و انديشه را به نظاره سپردم

.

.



یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤
زندگی مرا تکرار می کند...

از جنگل تا باغ وحش فقط يه قدم فاصله س. ناخوناتو می گيرن، موهاتو کوتاه می کنن و ازت يه پيشیِ ترسو می سازن. بهتره مراقب باشی وگرنه اونا تو رو هم اسير می کنن...

 



دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٤
 

ديگر جا نيست

قلبت پر از اندوه است

می ترسی به تو بگويم تو از زندگی می ترسی

از مرگ بيش از زندگی

از عشق بيش از هر دو می ترسی

به تاريکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

"و مرا در کنار خود

از ياد

می بری"



جمعه ٧ امرداد ۱۳۸٤
lOsinG hEr minD

می دونی...دوس دارم غرق بشم...دلم ميخواد خودمو تو يه حالت مطلق ! غرق کنم...تو تاريکی...تو مستی...تو درس...تو خوبی...تو دود...تو خلاف...نميدونم...فرق نمی کنه...فقط غرق بشم...تا ته تهش برم...مهم نيس برگردم يا نه (يعنی بتونم برگردم يا نه)...فقط برم...

I couldn't tell u why she felt that way

She felt it everyday

And I couln't help her

I just watch her make the same mistakes again

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]