جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۳
I've been alone all along

دوس دارم تنهای تنها اینجا باشم و تا جایی که نفس دارم فریاد بزنم

هيچ وقت دلم نخواست به اين فک کنم که يه همچين روزی چی بنويسم اينجا...ولی خوب ميدونستم که بايد بنويسم! پس مينويسم...هر انچه که به ذهنم مياد..کاملاً فی البداهه!...دو روزه دلم خواسته حرفا بزنم اينجا اما هر بار عين يه بغض گنده فرو خوردمش...مدتهاس ميدونستم امروز يا امشب! مياد...اما بقول تو نه اينقد زود...شايدم خيلی دير شده!...اين روزا چقد برنامه ها داشتم...خط...مسافرت...همه ش بهانه ای بود واسه پيدا کردن انگيزه...انگيزه های کوچولويی که به اميدشون زندگی ميکردم...خودمو مشغول ميکردم..اما الان ريده شده به من..به همه شون...يه حس مزخرف دارم! حس ميکنم نوزده سال بازيچه بودم و از الان به بعد بيشتر و بيشتر! توقع بخشش که نداری ازم؟! دلم گريه ميخواد با صدای خيلی خيلی بلند نه اين اشکای لعنتی رو که نميزاره حتا اين صفحه رو ببینم...دلم ميخواد تا صب بنويسم...چقد ميترسم...چقد حس ميکنم کوچيکم...حس ميکنم دارم خفه ميشم، نفس نميتونم بکشم...به خدا منم دوس دارم قوی باشم...جلوی مشکلاتم و نامرديای روزگار وايسم بگم که نميتونه هيچ غلطی بکنه...اما باور کن سخته...خودتو يکم،فقط يکم! بزار جای من....حالت بهم نميخوره؟...همه چی مث يه خواب ميمونه...خــدايا چـــــــــــــــرا؟...خيلی از آرزوهای کوچيکمو به هيچ جات حساب نکردی و راحت به روی خودتم نياوردی...منم خيلی صبر کردم و کاراتو..رفتاراتو...تحمل کردم! حالا نوبته توِ! فرصت زيادی بهت نميدم تا بزرگترين! آرزومو براورده کنی...بجنب که منتظرم!



یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۳
 

واای اگـــــــه پيداش کنم!!

در شهر زشت ما،
اينجا که فکر کوته و ديوارهء بلند
افکنده سايه بر سر و سرنوشت ما!
من سالهای سال،
در حسرت شنيدن يک نغمهء نشاط
در آرزوی ديدن يک شاخسار سبز
یک چشمه،يک درخت
يک باغ پر شکوفه،يک آسمان صاف
در دود و خاک و آجر و آهن
دويده ام!

*راس ميگم به خداها!

*تازشم قصه ی غم که ميشی شنيدنت آسون نيست اصلن!



سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۳
فراموشی ابدی

حرف دارم آقا حرف!

يعنيا به طرز عجـــــيب و فاجعه واری اين روزا آدما رو يه جای بنده جا دارن اين مشکل شماها نيستا..مشکل منه
من

موسم دلگيری است
 من به اندازهء يک ابر دلم می گيرد



یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۳
 

و من امروز زاده شدم!

بـــــــــــايد!!

بهرحال با وجود اينکه به ميل من نبود اما به دنيا اومدم! تولدم خيلی مبارک...الانم اینجام که تشکر کنم...به همه اونايی که بغلم کردن...بوسم کردن...آف گذاشتن...تو ارکات تبريک گفتن...ميل زدن..کارت فرستادن...با اينکه ميونهء خوبی با طباخی و کله پاچه زدن ندارن اومدن!!...مث اين بچه شرّا رو ديوار خونه تولدت مبارک نوشتن و در رفتن!!...کادوهای خیـــــــــلی خوشکل خوشکل خريدن...و کلی چيزا ديگه...بگم که يه عالمه مرسی تون شدم به خدا!!

ميدونم لازم نيست اسم ببرم اما به دلايل شخصی می برم از يه سری!!

فربد ، داداش، مامان کوچولو ، مجيد ،گلناز،سينا،مينا،آزاده،نازنين،مهسا،مامانم،سپيد،عليرضا،حميد، مريم،فريبا،شبنم،شقايق،ليلا،سارا،يه ليلا ديگه،يه سارا ديگه،حامد ،مهرزاد،گاليور ،پوريا،محمد رضا ،سحر و اونايی که يادم رفت!!



شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۳
 

علی؟ ۵ ساله رفتيا.هيچ حواست هست؟ باورت ميشه هنوز هيچکدوممون رفتنتو باور نکرديم؟
بزار بهت بگم که چقــــــد دلم ميخواست جات بودم.
نه اصلن باهات بودم...اونوقت شـــــايد دلم کمتر تنگ ميشد..

/

می خندم...
می خنده...
ميگه: تو از دستش جدی ديوونه شدی
می خنده...
می خندم...اما اين بار به اين حقيقت تلخ.
"با من بمون"  فريدون رو گوش ميديم...
اشکم در ميآد.
ميگه:واااا تو جداً ديوونه ایــا!
مياد تو...تعجب ميکنه...
ميگه: تِيک ايت ايزی!
۰
۰
ميخونيم...ما سه تا داداشيم...

 

* منو ببر يک روز از اينجا
اگه هنوز فراموشم نکردی



سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۳
سکوت فريادها

يه زمانی همهء حرفام تو قالب سکوت بود و بس!جواب همه تو دلم بود... بغض و حرفا رو می ريختم تو خودم...فريادام تو گلوم مرده بود...بعد رسيد زمانی که داد زدم،حرف زدم...با خودمم ديگه رودرواسی نداشتم...صريح و رُک شدم...هرچی که بنظر خودم درست و حقيقت بود ميگفتم(گلواژه ام البته زياد بود توشون!!) سکوتم رو شکستم..درد و دل کردم زيادی!!...گريه کردم...بالا اوردم...فک کردم اينا يعنی آرامش....و حالا !! تو اين برحه از زمان دوباره دلم سکوت ميخواد..يه سکوت ابدی...کاش بشه همهء اون فريادا رو دوباره قورت بدم....کاش بتونم خوب تظاهر کنم...کاش بشه کسی ازم چيزی ندونه...اما همه و همهء اينا فقط باعث خود درگيری و متناقض شدن من شده...نه خودم ميدونم چی ام..کی ام..نه بقيه...

*دلم نگرفته...خوبم..خيلی خوب و خالی از احساس



شنبه ٩ آبان ۱۳۸۳
 

بازآ،بازآ، به مهربونی بازآ !!

* همچی بفهمی نفهمی انگاری يه چی هست..اما نميدونم چی! راستش مشکوک می زنم!!



یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۳
ماه زده

گفت:من ديوانه هستم.

مرد با حالتی دانا و اما با حساسيتی حقيقی در صدايش گفت:ممکن است!در اين صورت دو انتخاب داری يا تحت درمان قرار بگيری و يا همچنان بيمار بمانی.

- هيچ درمانی برای اين احساس من وجود ندارد،من هنوز تمام قوای عقلانی ام را در اختيار دارم و نگران هستم،چون اين شرايط خيلی طول کشيده است.هيچ کدام از علايم کلاسيک ديوانگی را ندارم ، فقط می ترسم!

-ديوانه ها همه همين را می گويند،می گويند کاملاً بهنجار هستند.

-هر دو خنديدند.



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]