یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۳
فاصله تجربه ای بيهوده ست!

روزها بود که گم شده بودم

يا شايد گم کرده بودم

راه رها شدن از فريادهای درونم رو

اينجا که رسيدم

رودخونه بود و درخت

کوه و پرنده

ساز و آواز ...

اما کسی نبود

يک همراز ... يک همدرد

ساز داشتن...اما کسی نوای دل مرا نمی نواخت

گم کرده بودم همه ی چيزهای خوب را

نغمه ی دلم خاموش شده بود ...

 

آخرين حرفت اين بود: ارزش خودتو خودت تعيين ميکنی ، نه عمه ی من يا اين گلسای قلابی که ساختی! مرسی که خيلی بوسی!!



پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۳
 

ديشب حس کردم عجيبم...که خودمم سر از کار خودم در نميارم...

ولی من هنوزم معتقدم موذی بودن مثل حس يه پتوی گرم ميمونه

ميتونه اسمش فرار باشه ؛ فرار از دوستا...از زندگی...اما مهم نيست اين که تو اسمش رو چی ميذاری...اين که تو ( توی نوعی) چی برداشت می کنی...نه اينا نه خيلی چيای ديگه! وقتی مهم باشه و نتونی کاری کنی همون بهتر که نباشه...بايد تصميم گرفت...بايد تونست...بايد اشتباه کرد! تصميم آخر با منه و من طبق معمول کاری رو ميکنم که دوست دارم...تعجبی از قضاوتی که در موردم ميشه نمی کنم؛ هرگز! چون تو درست فکر ميکنی و من هم! هر از گاهی گفتم...نمونه ای از خيری سری..

 

کوچه ابتدای زندگيست

پنجره ، دريچه ای بسوی روشنايی آفتاب

شهر ، ازدحام آهن و صدا

زمين ، حجم کوچکی برای زندگی

زمان ، پرنده ای هميشه در سفر

و من ...

پی بهانه ای برای زيستن

 

*دل من از آسمون معجزه اصلاً نمی خواد!!



شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۳
 

به اين ميگن جفتک انداختن!



پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۳
 

* خطاب من به شماس! به تو...به اون...به اين...

دم رفتن با من بای بای نکن،بذار همّاره باور نکنم که رفته ام! دم رفتن شوخی کن،بگو،بخند،مسخره کن،دستم بنداز،حرف بزن،از همه چيز بگو جز گذر زمان و رفتن...از وضع هوا بگو تا وزن سنگ ريزه و شن!! و قاصدک ها! از همه چی جز جدايی، از هر چی که منو ياد رفتن نندازه بگو ، دم رفتن گولم بزن بگو که نمی رم...از تیپم ايراد بگير (گرفتی نگرفتيا!) ، به چشام خيره شو طوری که فکر کنم اولين باره می بينمت نه آخرين بار! بلند صدام کن طوريکه صدات هميشه تو گوشم يادگاری بمونه...فکر تنهايی من باش، بگو...از خودت...از من...از بقيه...از همه چی ايراد بگير، تعريف کن، فرق نکن، بذار فک کنم يه روز ميام (ميام!) ...

 



دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۳
 

ديشب شنيدم که می گفت:

اصلاً حرکات اين دختر عجيبه!



یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۳
يا برعکس!

روزها رفتند و من ديگر

خود نمی دانم کدامينم

آن من سرسخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم؟!



پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳
 

اين روزا حس ميکنم يه قدرنشناسِ مزخرف شدم!



دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳
 

من نمونه ای از خيره سری ام!



یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۳
Let me think about it

زندگی صرفن قصه ای که توسط يه احمق گفته ميشه ، سرشار از خشم و هياهو بدون اينکه معنايی بده نيست. اما - نميدونم چرا - نميخوام تو اين انديشه با ديگران شريک بشم . ديگران زندگی رو به سويی می کشن و من به سويی ديگر! و هيچکدوم ديرزمانی اين نبرد ذهنی را تحمل نميکنيم.

اگر خورشيد ، گرما و رنگين کمان را می پذيرم، بايد تندر را نيز بپذيرم ، و توفان را و باران را . تلاش ميکنم اما احساس ميکنم در درونم چيزهای مهميمی ميرند!



پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۳
بامبو!

می دونی...خوب بودن تو دنيايی که همه ميخوان از تو شکل دلخواه خودشون رو بسازن سخت مياد.من ميخواستم مث يه جنگجو  باشم حتا اگه برنده هم نباشم ، چون حداقل تلاشم رو کردم...می دونم من فقط يکی هستم، ولی هنوز يکی هستم! هر کاری نمی تونم بکنم ، ولی هنوز ميتونم کاری کنم! تو بهتر از من می دونی که آدم برای اينکه کسی باشه لازم نی شبيه بقيه باشه بلکه ضروريه هر چی بيشتر تر! شبيه خودش باشه...مهم نيست مشکل چقد محکم، اوضاع چقد درهم و برهم يا اشتباه چقد بزرگ باشه...مشکله وقتی اومد سرت رو بالا بگير ، صاف تو چشاش ذُل بزن و بگو من از تو بزرگترم!...از بيرون سخت باش و از درون نرم ، رها و انعطاف پذير...اثر تلقين رو زياد قبول دارم...باشد که اثر کند!!!



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]