چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۳
 

اينجا اصلاً بوی عيد نمياد...حتا توی سوپرمارکتای ايرانی که دارن خودشونو با سبزه و تخم مرغ رنگی و تبليغ واسه کنسرتا و ...خفه ميکنن تا شايد يه رنگ و بويی از عيد بياد...

*من هميشه از عيد بدم مياد



یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۳
cRy

ما همه يه جور گريه می کنيم

گريه ی ترس

گريه ی اندوه

گريه ی از دست دادن

گريه ی ناکامی

گريه ی نااميدی

گريه ی تنهايی

.

. 



دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۳
 

وقتی واسه زندگيت،واسه آينده ت آرزوهای خ ی ل ی بزرگ و خ ی ل ی دست نيافتنی داشته باشی؛ اونوقت انگار هيچی ارضات نمی کنه...و من اينچنين می سوزم!!



جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳
 

می رسی جايی که نسبت به استفراغای زندگی روت،سِر شدی!



سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۳
Dream

خونه های اينجا مث نقاشی بچگيا رويايی و دوست داشتنی و سکسيه!!



پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۳
 

اين روزا سخت مشغول  سر و کله زدن با "باور" م ؛ چه باور در رفتن چه باور در برگشت!!



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]